محمد تقي جعفري
69
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
حكم كردن داود بر صاحب گاو كه جملهء مال خود را به وى ده ( ( 2425 ) ) بعد از آن داود گفتش اى عنود جمله مال خويش او را بخش زود ( ( 2426 ) ) ور نه كارت سخت گردد گفتمت تا نگردد ظاهر از وى استمت ( ( 2427 ) ) خاك بر سر كرد و جامه بر دريد كه به هر دم مىكنى ظلمى مزيد ( ( 2428 ) ) يك دمى ديگر بر اين تشنيع راند باز داودش به پيش خويش خواند ( ( 2429 ) ) گفت چون بختت نبود اى ناصبور ظلمت آمد اندك اندك در ظهور ( ( 2430 ) ) ديدهاى آن گاه صدر و پيشگاه اى دريغ از چون تو خر خاشاك راه زين سخن داود شد زو خشمناك گفت تا خود را نگردانى هلاك ( ( 2431 ) ) رو كه فرزندان تو با جفت تو بندگان او شدند افزون مگو ( ( 2432 ) ) سنگ بر سينه همىزد با دو دست مىدويد از جهل خود بالا و پست ( ( 2433 ) ) خلق هم اندر ملامت آمدند كز ضمير كار او غافل بدند ( ( 2434 ) ) ظالم از مظلوم كى داند كسى كاو بود سخرهء هوا هم چون خسى ( ( 2435 ) ) ظالم از مظلوم آن كس پى برد كه سر نفس ظلوم خود برد ( ( 2436 ) ) ور نه آن ظالم كه نفس است اندرون خصم هر مظلوم باشد از جنون ( ( 2437 ) ) سگ هماره حمله بر مسكين زند تا تواند زخم بر مسكين زند ( ( 2438 ) ) شرم شيران راست نى سگ را بدان كه نگيرد صيد از همسايگان ( ( 2439 ) ) از كمين سگسان سوى داود جست عامهء مظلوم كش ظالم پرست ( ( 2440 ) ) روى بر داود كردند آن فريق كاى نبى مجتبى بر ما شفيق ( ( 2441 ) ) اين نشايد از تو كاين ظلم است فاش قهر كردى بىگناهى را بلاش